تبلیغات
شعر مرگ
شعر مرگ
درباره ما
موضوعات مطالب
آرشیو مطالب
نویسندگان
آمار و امكانات
آخرین بروزرسانی :
تعداد كل مطالب :
تعداد کل نویسندگان :
بازدید امروز :
بازدید دیروز :
بازدید این ماه :
بازدید ماه قبل :
بازدید کل :
آخرین بازید از وبلاگ :
  

می مکم پستان شب را
ارسال شده توسط f w در ساعت 03:10 ب.ظ

می مکم پستان شب را
 وز پی رنگی به افسون تن نیالوده
 چشم بر خاکسترش را با نگاه خویش می کاوم
 از پی نابودی ام دیری است
 زهر می ریزد به رگهای خود این جادوی بی آزرم
 تا کند آلوده با آن شیر
پس برای آن که رد فکر او گم کند فکرم
می کند رفتار با من نرم
لیک چه غافل
 نقشه های او چه بی حاصل
نبض من هر لحظه می خندد به پندارش
او نمی داند که روییده است
هستی پر بار من در منجلاب زهر
و نمی داند که من در زهرمی شویم
پیکر هر گریه ‚ هر خنده
در نم زهر ‚ است کرم فکر من زنده
در زمین زهر می روید گیاه تلخ شعر من


موضوع مطلب : شعر مرگ,
كینه شكست دیروز را
ارسال شده توسط f w در ساعت 03:00 ب.ظ

كینه شكست دیروز را
امروز با تو به جشن می نشینم
خود را به تو می سپارم
مرا به باغ خیال الوده كن
می خواهم از تو لبریز شوم
از تكه نان خشكیده بر دست مرد تنها
خنده احساس بر نفس سنگین دل
صندلیهای شكسته
صفحات تا خورده
رویش جنگلها
مرگ شب بر قاب شكسته دیروز
زاغكی كه نشسته بر درخت برهنه امروز
تپش شوق امروز ولع خورشید دارد
اما خورشید بر بام خانه چرت می رند
و دستان سرما زده كودك پشت میزمدرسه می نویسد
اب
نان
ازادی
باران
مادر
با با
اكنون تو با منی
با كبریت نم دارم فانوس دل روشن می كنم
از گلویم پر می كشد فریاد
كه من خوشبختم
از تو جان می گیرم
و گریستن را بر فراز دلتنگی از تو می اموزم
لبریزم كن
لبریزم كن


موضوع مطلب : شعر مرگ,
آه ای زندگی منم که هنوز
ارسال شده توسط f w در ساعت 02:59 ب.ظ
آه ای زندگی منم که هنوز
با همه پوچی از تو لبریزم
نه به فکرم که رشته پاره کنم
نه برآنم که از تو بگریزم...

فروغ

موضوع مطلب : شعر مرگ,
دیگه دنیا واسه من تاریکه
ارسال شده توسط f w در ساعت 02:58 ب.ظ

دیگه دنیا واسه من تاریکه
زندگی کوره رهی تاریکه
آخر قصه من نزدیکه

این منم از همه جا وا ماانده
از همه مردم دنیا رانده
رانده و خسته و تنها مانده

عشق بی غم توی خونه
خنده های بچه گونه
بدلم شد آرزو

بازی عشقمو باختم
کاخ امیدی که ساختم
عاقبت شد زیر و رو


موضوع مطلب : شعر مرگ,
خودم تنها، تنها دلم
ارسال شده توسط f w در ساعت 02:57 ب.ظ

خودم تنها، تنها دلم
چو شام بی فردا دلم

چو کشتی بی ناخدا
به سینه دریا دلم

تو ای خدای مهربان
تو ای پناه بی کسان

بسنگ غم مشکن دگر
چو شیشه مینا دلم

تو هم برو ای بی وفا
مبر بر لب نام مرا

دل تنگم بیگانه شد
نمی خواهد دیگر تو را

نشان من دیگر مجو
حدیث دل دیگر مگو

دلم شکسته زیر پا
نمی خواهد دیگر تو را

تو ای خدای مهربان
تو ای پناه بی کسان

بسنگ غم مشکن دگر
چو شیشه مینا دلم


موضوع مطلب : شعر مرگ,
جغد بارون خورده ای تو کوچه فریاد می زنه
ارسال شده توسط f w در ساعت 02:56 ب.ظ

جغد بارون خورده ای تو کوچه فریاد می زنه
زیر دیوار بلندی یه نفر جون می کنه

کی می دونه تو دل تاریک شب چی می گذره
پای برده های شب اسیر زنجیر غمه

دلم از تاریکی ها خسته شده
همه درها بروم بسته شده

من اسیر سایه های شب شدم
شب اسیر تار سرد آسمون

پا به پای سایه ها باید برم
همه شب به شهر تاریک جنون

دلم از تاریکی ها خسته شده
همه درها بروم بسته شده

چراغ ستاره من رو به خاموشی میره
بین مرگ و زندگی اسیر شدم باز دوباره

تاریکی با پنجه های سردش از راه میرسه
توی خاک سرد قلبم بذر کینه می کاره

دلم از تاریکی ها خسته شده
همه درها بروم بسته شده

مرغ شومی پشت دیوار دلم
خودشو اینورو اونور می زنه

تو رگای خسته سرد تنم
ترس مردن دادره پرپر می زنه

دلم از تاریکی ها خسته شده
همه درها بروم بسته شده


موضوع مطلب : شعر مرگ,
دیشب از بام جنون دیوانه ای افتاد و مرد
ارسال شده توسط f w در ساعت 02:55 ب.ظ
دیشب از بام جنون دیوانه ای افتاد و مرد
پیش چشم شمع ها پروانه ای افتاد و مرد

از لطافت یاد تو چون صبح گل ها خیس بود
شبنمی از پشت بام خانه ای افتاد و مرد

موی شبگونی كه چنگش میزدی شب تا سحر
از سپیدی لا به لای شانه ای افتاد و مرد

ازدیاد پنجره جان قناری را گرفت
در قفس از نغمه ی مستانه ای افتاد و مرد

این كلاغ قصه را هرگز تو هم نشنیده ای
تا خودش هم قصه شد افسانه ای افتاد و مرد

موضوع مطلب : شعر مرگ,
حکایتم کن
ارسال شده توسط f w در ساعت 02:53 ب.ظ
حکایتم کن

برای دستهایی که مرا جستند

و برای چشمانی که مرا قطره قطره...

برای لبهایی که ترانه ام کردند

و بعد شاید مرثیه ای

حکایتم کن به غروب رسیده ام!!!

موضوع مطلب : شعر مرگ,
مطمئن باش برو
ارسال شده توسط f w در ساعت 02:52 ب.ظ
مطمئن باش برو
ضربه ات کاری بود
دل من سخت شکست
و چه زشت به من و سادگی ام خندیدی
به من و عشقی پاک که پر از یاد تو بود
وبه یک قلب یتیم که خیالم می گفت تا ابد مال تو بود
تو برو
برو تا راحت تر تکه های دل خود را
آرام سر هم بند زنم

موضوع مطلب : شعر مرگ,
چرا از مرگ می ترسید ؟
ارسال شده توسط f w در ساعت 02:46 ب.ظ

چرا از مرگ می ترسید ؟
چرا زین خواب جان آرام شیرین روی گردانید ؟
چرا آغوش گرم مرگ را افسانه می دانید ؟
مپندارید بوم نا امیدی باز
به بام خاطر من میکند پرواز
مپندارید جام جانم از اندوه لبریز است
مگویید این سخن تلخ و غم انگیز است
مگر می ، این چراغ بزم جان مستی نمی آرد
مگر این می پرستی ها و مستی ها
برای یک نفس آسودگی از رنج هستی نیست ؟
مگر افیون افسونکار
نهال بیخودی را در زمین جان نمی کارد
مگر دنبال آرامش نمی گردید
چرا از مرگ می ترسید ؟
کجا آرامشی از مرگ خوشتر کس تواند دید
می و افیون فریبی تیز بال وتند پروازند
اگر درمان اندوهند
خماری جانگزا دارند
نمی بخشند جان خسته را آرامش جاوید
خوش آن مستی که هوشیاری نمیبیند
چرا از مرگ می ترسید ؟
چرا آغوش گرم مرگ را افسانه میدانید ؟
بهشت جاودان آنجاست
گر آن خواب ابد در بستر گلوی مرگ مهربان آنجاست
سکوت جاودانی پاسدار شهر خاموشی است
همه ذرات هستی محو در رویای بیرنگ فراموشی است
نه فریادی ، نه آهنگی ، نه آوایی
نه دیروزی ، نه امروزی ، نه فردایی
جهان آرام و جان آرام
زمان در خواب بی فرجام
خوش آن خوابی که بیداری نمیبیند !
سر از بالین اندوه گران خویش بردارید
در این دنیا که هر جا هر که را زر در ترازو زور در بازوست
جهان را دست این نامردم صد رنگ بسپارید
که کام از یکدگر گیرند و خون یکدگر ریزند
درین غوغا فرو مانند و غوغا ها بر انگیزند
سر از بالین اندوه گران خویش بردارید !
همه بر آستان مرگ راحت سر فرود آرید
چرا آغوش گرم مرگ را افسانه میدانید ؟
چرا زین خواب جان آرام شیرین روی گردانید ؟
چرا از مرگ می ترسید ؟

shere marg


موضوع مطلب : شعر مرگ,